X
تبلیغات
persona - هوشنگ گلشيري

كريستين و كيد




كريستين و كيد | هوشنگ گلشيري | نشر: کتاب زمان

اگرچه هوشنگ گلشیری را بیشتر از روی شازده احتجاب یا معصوم اول و دومش می شناسند اما برخی از داستان‌های او به حقیقت چندین گام‌ها جلوتر و موفق‌تر از شازده احتجاب اوست. داستان‌هایی مانند جن‌نامه، معصوم پنجم و کریستین و کید که متاسفانه در لایه‌های سنگین غبار بی توجهی قرار گرفته است. شاید این وبلاگ بهانه‌ی خوبی باشد تا هربار چند نکته‌ای از داستان‌های او را بدانیم. در این پاره گفتار تکه‌تکه‌گویی را در کریستین و کید برمی‌رسیم.

جهان مدرن جهاني فاقد نظم و ثبات و جهان پراکندگي‌هاست. به همين دليل انسان جهان مدرن نيز از اين ويژگي‌ها بي‌بهره نمانده است و اين ويژگي خواسته و يا ناخواسته وارد عرصه ادبيات شعر و داستان –چه در ايران و چه در غرب- شده است. در کريستين و کيد شيوه‌ي تکه‌تکه‌گويي به عنوان شيوه‌ي اصلي روايت و فرم رمان، آگاهانه و کامل استفاده شده است.

راوي مي‌خواهد از کنار هم گذاشتن اين تکه‌ها بفهمدکه چه‌کاره است، يا به عبارت ديگر معناي وجود خود را در روابطي که ذکرشان در داستان رفته، بداند. اين تکه‌تکه گويي از همان اول داستان خود را در شکل تکه‌تکه بيان کردن حرف‌ها نمايان مي‌کند.

راوي داستان در حديث نفسي که در بخشي از داستان دارد، به اهميت اين تکه‌تکه گويي براي خودش اشاره مي‌کند.

«من که براي تو نمي‌نويسم، کيد؟ اين جا براي من چيزي که مطرح است ارتباط اين ساختمان ذهني من است، اين چيزي که نمي‌دانم چطور و با چه مجوزي مي‌خواهد اين فروريختگي، تکه‌تکه بودن‌ها، ناقص بودن‌ها و هزار چيز نداشتن‌ها را شکل بدهد. گفتم ارتباط و مي‌بايست بگويم تحميل، يعني تحميل اين ساختمان ذهني من به اين تکه‌پاره‌ها و اين کلمات، بي‌آنکه ادعا اين باشد که بخواهم براي خودم، ديوار خودم پشتيواني، شمعکي از اين‌ها فراهم کنم. (گلشیری،64:1350).

فصل سوم کريستين وکيد که از زبان دختر نابینایی به نام فاطمه روايت مي‌شود، لبريز از برش‌هاي پراکنده و حاشيه‌هاي تکه تکه­ای که در نگاه اول به ظاهر بي‌ربط به­نظر می­رسند. تکه­هایی شامل جمله‌هاي معترضه و حرف‌هاي متفرقه.

«حالا که اصرار داري، باشد، برايت مي‌گويم. ولي وقتي ميداني من نمي‌دانم شنيدن اين‌ها چه فايده‌اي دارد. مثلا آن وقتي که... همان شب – يادت است که؟- من حس مي‌کردم که تو آنجا هستي کنار من. خوب من مست بودم. براي همين مي‌خواندم. اول چند‌تا آواز انگليسي خواندم، با آن‌ها. تو فقط نشسته بودي وبه گمانم سيگار مي‌کشيدي. راستي تو سيگار خيلي مي‌کشي. خواهي گفت: «به کسي چه؟» اما ، خوب... داشتم مي‌گفتم،... » (گلشیری،43:1350).

راوي از همان جمله دوم با آوردن «ولي» از گفتن حرف اصلي طفره مي‌رود و هر بار به جاي شروع موضوع اصلي، زمينه‌چيني مي‌کند و به نکته‌هاي ديگري اشاره مي‌کند.

در فصل چهارم که بيش‌تر حول مفهوم انتزاعي زندگي مي‌چرخد، تکه‌ها پراکنده‌تر به نظر مي‌آيند.

«مگر نگفتم يک حرکت دست، عاري از هر مفهوم کنايي حتي، همان قدر مي‌تواند ارزش داشته باشدکه مرگ يک پرنده؟مي‌بيني کيد،چقدر آرام شده‌ام؟ مي‌بيني که انديشيدن به آن قالب بالقوه که سرانجام اين فرو‌ريختگي‌ها را دربر خواهد گرفت،حتما وگوش دادن به صداي اين کلمات چه جادوگري‌ها که نمي‌کند؟ اما براي تو؟ مگر مي‌شود هميشه خواننده بود؟ نمي‌شود. اما باور کن آن‌ها که در متن هستند بي‌دلهره يا تشويش داشتن در مورد اين nonsense ها زندگي مي‌کنند. تعريف زندگي را، يا پيدا کردن حد و رسم انسان را بايد از روي الگوي آن‌ها پيدا کرد.» (گلشیری،66:1350-65).

در واقع با گره زدن اين قبيل تکه‌ها به يکديگر معلوم مي‌شود که در اين فصل، مسئله وجود داشتن، يا به دنبال دليلي براي «بودن» گشتن، مسئله‌اي همگاني است. منتها پاسخي که هر فرد به بودن خودش مي‌دهد، يا راهي که براي اثبات بودنش انتخاب مي‌کند، فرق مي‌کند.

شيوه‌ي کنارهم گذاشتن تکه‌تکه‌ي اجزا، در کار نويسندگان ديگر نيز ديده مي‌شود. اما آن‌چه در کار گلشيري متمايز است و مي‌توان از آن به عنوان سبک شخصي ياد کرد، همين چيزي است که گلشيري از آن با عنوان آينه‌هاي معرق ياد مي‌کند. يعني نشان دادن تکه‌هايي از يک -مثلا- شيء، به نحوي که در هر کدام از اين ‌آينه‌ها بخش‌هاي بزرگ‌تر مشابه و بخش‌هاي کوچک‌تر متفاوت باشند. دراين صورت هر تکه شباهتي عمده و تفاوتي جزيي نسبت به تکه‌هاي نزديک خود خواهد داشت. يعني چنان که پيش‌از اين گفته شد، اساس اين کنار هم‌گذاشتن،شباهت اجزا و آن هم به صورت غير خطي(یا غيرزنجيري) است.

هوشنگ گلشيري (1316 ـ 1379)

نويسنده ي مهمان: سميه حسيني زاده


+  پنجشنبه چهاردهم دی 1391| 0:10   | نویسنده مهمان  |